خاطره های سوخته
زمان گذشت و 1385 خاطره به سر مشق های کهنه ی زندگی اضافه شد،فاصله ها در پستوی خاطرهایمان رشد کرد و فرصت عاشق شدن و عاشق ماندن ،از برگه های تقویم گرفته شد
ومن .... در 29 اسفند-
1385 بار قسم خوردم دوستت دارم
و تو .... تنها ، نگاه کردی
فریاد از خاطره های سوخته
دیروز روسری ام را باد برد،مادرم لب هایش را گاز گرفت ،
غریبه ای آنطرف خیابان چند متلک نشخوار کرد و تو فقط لبخند زدی .
امروز روسری ام را شل تر بستم، به خاطر تکرار لبخند تو
و نه هیچ چیز دیگری.
معصومانه کنار خیابان ،کودکی ات حراج می شود
دست هایت در حسرت لمس عروسک سارا،به غریبه ها سلام می کنند
آقا گل نمی خرید؟
شب که آرام آرام کوله بارش را پهن می کند،
تو هم برمی گردی به آرزوهای نچیده ات
هیچ کس نمی داند ، چه کسی کودکی تو را اینقدر ارزان حراج کرده است.
ر ژلبم ماسیده روی فنجان های خوشبختی،
تو آنطرف میز می خندی و من می رقصم
چشمت می افتد به میز کناری ، آب از لب هایت آویزان می شود...
زنی تنها ،زنی زیبا، پشت میز کناری
رژ لبم سیاه می شود روی فنجان زهرمار.
|
بهــار چابـوک[36] ایمیل جهت ارتباط: banoyetaraneh@yahoo.com هرگونه سفارش ترانه و شعر پذیرفته میشود. از تعامل با دوستان عزیز خوشحالم میشم. |